نمیزارم خسته شی ...


نزار این زمونه شکستت بده ...
نمیخوام که تسلیم تقدیر شی ...
من و مرگ من سرنوشت منه ...
نمیخوام که پای دلم پیر شی ...
یه جور از کنارم برو تا بگن ...
بگن یارت از سنگه و دل نداشت ...
تشکر نکن بابت رفتنت ...
برو این فداکاری قابل نداشت...
نمیزارم از بودنم خسته شی ...
بیا این تو این جاده پاشو برو ...
اگه ریشه هام پیر کهنه است ...
ولی نمیزارم از هم بپاشه تورو ............... ( نمیزارم بپاشه تورو )........

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مارال

سوگند میخورم به جز حضور تو هیچ چیز این جهان را جدی نگرفته ام حتی عشق را[گل]

مارال

سوگند میخورم به جز حضور تو هیچ چیز این جهان را جدی نگرفته ام حتی عشق را...

مارال

ماه به من گفت،اگر دوستت به تو پیامی نمی دهد چرا ترکش نمی کنی؟ به ماه نگاهی کردم و گفتم آیا آسمان تو را ترک می کند زمانی که نمی درخشی؟

مارال

در دل دردیست از تو پنهان که مپرس تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس با این همه حال و در چنین تنگدلی جا کرده محبت تو چندان که مپرس . . .[قلب]

شبنم

داستان جدیدی به ذهنم نمی رسد.همان داستان های قدیمی ست...داستان عادت! می گویند:ساکنان ساحل پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند. روزها و شب ها را می گذرانم ...اما اینبار داستان عادت داستان تلخی نیست... صبح ها با صدای مهربان مادرم بیدار می شوم.او را بسیار دوست دارم... مرا مثل دختر بچه ها لوس می کند و همیشه اصرار دارد که صبحانه ام را کامل بخورم... آری!عادت کرده ام... بخاطر می آوری که گفتم عادت میکنیم؟؟با خودت تصور می کنی که سنگدلم! ساحل اقیانوسی مواج سکونت گاه من شده است! امید دارم که همسایه ام شوی و تو هم عادت کنی!

مارال

“دیگران” همیشــه برایم ” گـــران ” تمـــام شده اند بجــای آن که ” نگرانــــم ” شوند

مارال

همیـشه سکـوت خــوب نیــست گـاهـی خُـرد میشوی زیـر بـار حـرفهـای نـگفتـه غافـل از اینکـه بــه تـو تـهمـت بـی جنـبگـــی میــزننــد…

مارال

به آخر تلخــــی نزدیکیــــم مگر دســــت های خدا شیرینمــــان کند!

مارال

قیافم تابلو شده بود گفتن چی میکشی...؟ گفتم : زجر ...! گفتن نه،چی مصرف میکنی...؟ گفتم زندگی...!

سارا

چقدرخنده دار است...! شناسنامه ام رامی گویم... امروز نگاهش میکردم، صفحه وفاتش سفیداست... با این که روزهاست برای خیلی ها مرده ام...! [گریه]